دلواره
امروز در پس آرزوهای گم شده ام ِ دوباره تو رایافتم. همانگونه مغرور و سرکش و این بار هم فکرم رابه تازیانه ی غرورت رنجاندی. نمی دانم شاید آن روز که صفحه ی آرزوهای دست نیافته ام را بستم فکر می کردم دیگر هیچ وقت به سراغت نخواهم آمد اما این دل تنهای من بازم اشتباه کرد و بازم مسیر طولانی فراموشی رامیانبر زد گاهی اوقات که دلم هوای باریدن میگره قطره هاش که می بارن بر زمین باورم و گیاهان مزرعه ی احساس و امیدم آفت میزنند فکر میکنم چه فایده داشت این همه وجین کردن دل؟ چه فایده داشت آبیاری احساس و ریشه دواندن به اعماق وجود؟ تا به کی آوندهایم تهی از حقیقت باقی خواهند ماند؟ تا به کی سبزی برگهایم وابسته به نور است؟ ناگهان حس کردم باور من به رشد اعتیادی است به نور . و من یکباره از زرد شدن ترسیدم. دنگ دنگ دنگ ساعت خفه میشود و حسی ماوراء تمام احساساتم تلو تلو میخورد برای لمس تمام آنچه که نداری لبهایت هنوز داغ است و اینجا به گمانم همان نقطه ای ست که درد آغاز شده بود... زمانیکه من کال ترین احساسم را برای رسیدن به تو روی شاخه میگذاشتم و من سبز میشدم از نجاستی که دستهای تورا تا اوج برده بود فقط یکبار صدایم کن تا مردن را اگرچه با طعم کاکتوس تجربه کنم... به گمانم دچار ِ تحولی شگرف شده ام ، هنوز یقین نکرده ام که متوهم از این تحولم یا مرا به راستی چنین شده ، به هر روی بخش ِ بزرگی از واژگان ِ معمول و مرسوم در نگارشم را به گور سپرده ام ، برای مثال ، چاله ای عمیق برای دفن ِ واژگان "خرده عشاق" حفر کرده ام ، چراکه یقینم شد مردمان یا عاشقند و یا عشق نمی شناسند، این میان قومی که برچسب "خرده عشاق" را به پیشانی داشته باشند ، یعنی چیزی میان این دو قوم ، زاده نشده است. فهم کردم که هریک از عشق دچار شدگان ، برای خود قوانین و مفاهیم و سلایقی ، عمیق و منحصر به فرد دارند که در دسته بندی های " احمقانه ی اجتماعی" شان نمی گنجد.... به سرم که بزند، با یک بطری الکل وضو میگیرم، و نمازم را در اتاقک فاحشه خانه ای میخوانم که در روزگاری دور، محل سلّاخی کردن قدّیسان بود... سکوت" تنها بهانه ای بود که برّه ها را از هم بدرند! معمولا "حرف مفت" که می نویسم ، مخاطبم تویی دررویای خود به استقبال چشمان تو امده ام که عاشقانه ترین کلمات را به من تعارف می کند. آنجاست که وجودم از ابرها میگذرد. در غبار اندوه، چشمانت را می بینم که به من خیره شده است. می نگرم که چگونه به خاطر سکوت دنیایی ام می شکنی و فرو میریزی ... دلم تنگ شده .دلم تنگ شده برای بوییدن صدای دریا برای جای پای باد بر مثنوی درختان . من به لبخندم اخم می کنم تا برکه هم بداند من واقعا دلتنگم دلتنگم و حنجره ام نایی برای آواز درد ندارد . قلک دل هم پر شده از سکه های غم و این سنگینی ورنج نمی گذارد نفس هایم به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره ها شود ولی چه کنم نمی توانم پرواز چشمهایت را وقت رفتن از یاد ببرم ... در این زمین بزرگ و در این شهر شلوغ وجودم استغاثه ای شده به دامگاه حوادث بی تصور از چند سالگی ام حدود گام هایم را از گذر این همه درد بی نشان فراتر پیش میبرم همه واحدهایم انسان ها هستند اما امان امان از بیگانگی دیگر آرام دارم به تجربه ناگریززیستن بد گمان می شوم دیگر یک مشت احساسات عاصی زنجیر گسل را دوست دارم پای تلاشم راهی میکشد به جلو افسانه است کرانی از عذابی بی کرانه ... بگذار باد عاشقانه ترین دلواپسی هایم خط نخورده باقی بمانند ، تا همیشه گفته بود م اگر نگاهم نکنی تمام شعرهایم یخ میزنند و اسیر طعنه ثانیه ها می شوم حال نمی دانم نمی دانم تکلیف خیس خیال و خاطره هایم بی تو چه می شود؟ بغض پردردم را در هجوم تنهایی،در خلوت شبانه ام غریبانه می شکنم و می خواهم گریه های بی صدایم را فریاد کنم و صدای گرفته از اندوه بخوانم ... باور کن نگاهم را، التماس چشم های بی فروغم را با هر نفس تو تکرا رمیکنم ای گل واژه واژه های زیبایی و ای آشنای لحظه های تنهاییم کاش می شکستی سکوت صدایت را تا فریاد حال سوگندت می دهم به لحظه دیدار به چشمان بی اشک به هق هق آن شب وبه نگاه آخر مرا بخوان ناقوس های خاک خورده قلبم را به صدا در بیاور دست هایم به سردی یک روز یخ زده است کجاست شکوه وفای تو؟ به انتظار غریبانه ام پایان ده گاهی که دلم می شکند تنها کسی که مرهم دلشکسته ام می شود تویی... در کابوس شبانه ام زمانی که همه تنهایم می گذارند چشم که می گردانم می بینم تنها کسی که کنارم مانده ای تویی ... غزلواره احساس من پروازت چقدر طولانی شد گفتی میروی آن سوی پاییز کوچه ها تا برای گنجشک های آواره لانه بسازی گفتی میروی تا نگذاری اشک سپید زمستان خواب های نقره ای پرنده ها را بهم بریزد می خواستی منتظر بمانی تا لبخند گل های وانشده را بچینی؟؟؟ اما نمی دانم نمی دانم چرا به سمت پنجره های پرسه غروب باز نگشتی؟؟؟؟ شاید زخمی شدی آن سوی دلتنگی شایدم خواستی قفس طلایی ات را ببخشی به قناری آن طرف باغ نمی دانم .... شاید دلت گرفت کنج این شب زدگی راستش را بگو در این روزها کدام نگاه دل بستی که صدای مرااز پشت دلتنگی این پنجره نمی شنوی به آن حوالی برگرد برگرد که اینجا قحطی ستاره است برگرد برگرد تا ببینی بغض چه کسی برایت میشکند من در برزخ این شب ها اسیروهم برگشتن تو ام اینجا پراست از ماتم غبار آلود تو تو نمی خواهی این اطراف به دست های کسی برسی که از غم تو می بارد ؟؟؟؟ بی همتای من به پنجره این سوی باران نگاه کن... چه بخوانم از تو...؟ بشکن ای بغض شکسته در گلو بازگوآن غصه ها آن گفتگو بشنو ای آوازخسته در قفس مرده پرواز را اینک بجو بشکن ای ساز شکسته ، همسفر شورماندن در دلم باقی نماند خسته از چنگال بی رحم زمان ساغرم افتاد و ساقی هم نماند بشکن ای دیوارهای تیره ام دست خورشید محبت را ببین از تمام لحظه های ناب عشق خوشه مهر خدایی را بچین بشکن ای تنهایی پروانه ای پیله را از دست شب آزاد کن با تمام عشق از عمق وجود شکوه ی آزاده گی را داد کن حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!! واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ' ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم که ز ویرانی خویش است آباد دست بردار که تاریک ام و سرد چون فرو مرده چراغ از دم باد دست بردار ز تو درعجب ام به بسته چه می کوبی سر نیست میدانی در خانه کسی سرفرو میکوبی باز به در زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت حرف ها دارم در دل می گزم لب به سکوت دست بردار که گر خاموش ام با لب ام هر نفسی فریاد است به نظر هر شب و روزم سالی ست گرچه خود عمربه چشم ام باد است رانده اندم همه از درگه خویش پای پرآبله لب پر افسوس می کشم پای بر این جاده ی پرت می زنم گام بر این راه عبوس پای پر آبله دل پراندوه از رهی می گذرم سر در خویش می خزد هیکل من از دنبال می دود سایه ی من پیشاپیش می روم با ره خود سر فرو چهره به هم با کس ام کاری نیست سد چه بندی به ره ام دست بردار چه سود آید بار از چراغی که نه گرماش و نه نور؟ چه امید از دل تاریک کسی که نهادندش سر زنده به گور؟ می روم یکه به راهی مطرود که فرو رفته به آفاق سیاه دست بردار از این عابر مست یک طرف شو منشین بر سر راه الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم روزگارا قصد ايمانم مكن کدامین کوچه ی عبور , سپیده دم مرا دیده است تا به باغ خاطره ی آفتاب خبر دهد؟ در این نقش آلوده به غم بغض من مثل بغضی کویر است که تلخ می شکند صدای حضور من چه گنگ درذهن شب می پیچد و من ساکت و صبور درون خلوت تنهایی خود می بارم کدامین پرنده نگاه مرا دیده و خندیده در چار چوب قاب خیالم؟ تنهایی بی انتها به ... کدامین دیوار برای من پلی ساخته تا نقش ساده ای از نور را برآن حک کنم ؟ من که اکنون در تنگنای ناپیدای کوچه های بی شکیب به بن بست رسیده ام به کدامین کوچه مرا دیده است؟ زیر لگد های رهگذران خرد می شوند و هیچ کس صدای خرد شدن آنها را نمی شنود راستی چرا؟؟؟ چرا بی اعتنا از کنار همه چیز می گذرید؟ آه ... گونه هایم از شدت سرما سرخ شده اند اشکهایم نیز نمی توانند مرحمی روی زخم های صورتم باشند چه سخت است تنها شدن و تلخ تر ازآن تنها ماندن راکد , صامت و سرگردان آیا بار دیگر خورشید را خواهم دید ؟ آیا می توانم دوباره گرمای هوا را احساس کنم؟ کاش می توانستم بروم و همه ی برگها را جمع کنم تا دیگرعابران از شنیدن صدای خش خش و فریاد شکسته شدن آنها لذت نبرند آه... هوا چقدر تاریک است کاش لااقل مهتاب بود دیگر توان گفتن ندارم دندانهایم به هم می خورند پلکهایم سنگین شده اند انگار موقع ... ولی افسوس افسوس که صدایم در تنگنای حنجره خفه شده وصدایم را کسی نمی شنود و اما ۱- هوا داران کویت بی شمار است دل دیوانه ی من بی قرار است ۲- دیگر نگاهم به ته سیگار های له شده خیره نماند و تجربه ای نو آموخت این بهتر است
تمام درختها آلوده بودند
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی
زآنچه مي گويم پشيمانم مكن
كبرياي خوبي از خوبان مگير
فضلِ محبوبي ز محبوبان مگير
گم مكن از راه پيشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان ننگ را
گر بدي گيرد جهان را سربسر
از دلم اميدِ خوبي را مبر
چون ترازويم به سنجش آوري
سنگِ سودم را منه در داوري
چونكه هنگام نثار آيد مرا
حبّ ذاتم را مكن فرمانروا
گر دروغي بر من آرد كاستي
كج مكن راهِ مرا از راستي
پاي اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود مي خواستم
هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
جز حديثِ عشق گفتن دل نخواست
حشمتِ اين عشق از فرزانگي ست
عشقِ بي فرزانگي ديوانگي ست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدي ازو كوته شود
گر درين راه طلب دستم تهي ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست
روي اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي خواستم
ره سپردم در نشيب و در فراز
پاي هشتم بر سرِ آز و نياز
سر به سودايي نياوردم فرود
گرچه دستِ آرزو كوته نبود
آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بي خواهشي آموختم
هر چه با من بود و از من بود نيست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهيست
صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
هرگزم اندوهِ نوميدي مباد
پاره پاره از تنِ خود مي بُرم
آبي از خونِ دلِ خود مي خورم
من درين بازي چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلي، انداختم
باختم، اما همي بُرد من است
بازیي زین دست در خوردِ من است
زندگاني چيست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ يوسف است
از دو پيراهن بلا آمد پديد
راحت از پيراهنِ سوم رسيد
گر چنين خون مي رود از گُرده ام
دشنه دشنامِ دشمن خورده ام
سرو بالايي كه مي باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست
وه چه سروي، با چه زيبي و فري
سروي از نازك دلي نيلوفري
اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
در غروبِ تو چه غمناك است كوه
برگذشتي عمري از بالا و پست
تا چنين پيرانه سر رفتي ز دست
خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
اين حديثي دردناك است از قديم
توبه كردي گر چه مي داني يقين
گفته و ناگفته مي گردد زمين
تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغي چون تو رشك آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟
چون تويي ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستي كه اين گوهر شكست
كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
تا نمي مردي چنين اي نازنين!
شوم بختي بين خدايا اين منم
كآرزوي مرگِ ياران مي كنم
آنكه از جان دوست تر مي دارمش
با زبانِ تلخ مي آزارمش
گرچه او خود زين ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است
آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد
آتشي خاموش شد در محبسي
دردِ آتش را چه مي داند كسي
او جهاني بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش به داند جهان
بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهانِ خوبي و خير بشر
آن جهانِ خالي از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كي ماند به سنگستان درست
جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟
از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگي دست جهان است اين شكست
پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا
ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم ها را ديد و فريادي نكرد
پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟
سينه مي بينيد و زخمِ خون فشان
چون نمي بينيد از خنجر نشان؟
بنگريد اي خام جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه ها از كينه ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خون ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه ريز
آن همه فريادِ آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد
آنكه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست
راه مي جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد
كجروان با راستان در كينه اند
زشت رويان دشمنِ آيينه اند
آي آدم ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
ديده در گرداب كي وا مي كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي كنيد.
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
دست بردار از این هیکل غم
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |
نوشته شده در ساعت
توسط دل تنگ| |





