|
نبض باد در دست شاخه ها ... کند و تند می شود و تعادل بی معناست در روز سربی ساده می شوم به صداقت نی لبک به آرامش چفیه باد بر گردن باغ معلق راوی می شوم و سرانجام به تخیلات پروانه به طغیان پرنده در ازدحام قفس ودر چشمان خیس انتظار تشنه می شوم اینم به خاطر اینکه امروز تولد یه نازنین دله یه بی همتا که من با خوندن دلیاش آروم میشم واز همینجا بهش میگم مریم عزیزم بی همتای زیبا نگرم (( تولدت هزاران بار مبارک))
چه زیبا بود لابه لای خنده هایت پرسه زدن بی چتر به شوق خیس شدن مثل آن کودک ده ساله دبستان زیر نگاهت دویدن لم دادن روی گیسوی پریشان ابر وآفتاب گریزان با یک فنجان احساس زندگی با طعم نارنج تازه می فهمم نبودنت ....
چه بگویم از تو...؟
وقتی این همه در من جاری وقتی که این همه با من لبخند؟ چه بخوانم از تو...؟ تویی که این همه آوازی و من مطرب کوچه بی تاب غزل؟ ای تپش های دل پنجره ها با نفست چه بخوانم از تو...؟ وقتی پاسخ هر خواهش من هستی تو و من این همه اما کم ...؟ شعله اندیشه ام خاموش و ذهن خسته ام بی تاب من باران را نوشیده ام که لبانش تشنه آب بود و من دیده ام که ته مانده های بی جان آفتاب رخت عزای زمین را بر تنش می کرد خاک خسته ازلگد کوب سم اسبان نادانی ... کاش حتی قلمی نیمه جان داشتم تا می نوشت از: صدای گریه کاغذ پاره ها از: آرزو های غریب کودکی در نسل باد. کاش راهت را نشانه گذاری کرده بودی تا این قدر به دنبال رد پاهایت در بیابانها نگردم و می توانستم یکی از جای پاهایت را پیدا کنم تا خاکش را به میهمانی چشمانم ببرم و هر صبح آن را به جای سرمه بر پلک هایم بکشم
گاهی که دلم می شکند تنها کسی که مرهم دلشکسته ام می شود تویی... در کابوس شبانه ام زمانی که همه تنهایم می گذارند چشم که می گردانم می بینم تنها کسی که کنارم مانده ای تویی ... غزلواره احساس من پروازت چقدر طولانی شد گفتی میروی آن سوی پاییز کوچه ها تا برای گنجشک های آواره لانه بسازی گفتی میروی تا نگذاری اشک سپید زمستان خواب های نقره ای پرنده ها را بهم بریزد می خواستی منتظر بمانی تا لبخند گل های وانشده را بچینی؟؟؟ اما نمی دانم نمی دانم چرا به سمت پنجره های پرسه غروب باز نگشتی؟؟؟؟ شاید زخمی شدی آن سوی دلتنگی شایدم خواستی قفس طلایی ات را ببخشی به قناری آن طرف باغ نمی دانم .... شاید دلت گرفت کنج این شب زدگی راستش را بگو در این روزها کدام نگاه دل بستی که صدای مرااز پشت دلتنگی این پنجره نمی شنوی به آن حوالی برگرد برگرد که اینجا قحطی ستاره است برگرد برگرد تا ببینی بغض چه کسی برایت میشکند من در برزخ این شب ها اسیروهم برگشتن تو ام اینجا پراست از ماتم غبار آلود تو تو نمی خواهی این اطراف به دست های کسی برسی که از غم تو می بارد ؟؟؟؟ بی همتای من به پنجره این سوی باران نگاه کن... |
About![]()
باز غم آمد سراغم چاره چیست؟
Home
|